تبلیغات
فرحمهر دات کام - ابتدا به فکر شمعی بودم بعد لامپ ها را روشن کردم

ابتدا به فکر شمعی بودم بعد لامپ ها را روشن کردم

شعرها

 ابتدا به فکر شمعی بودم بعد 
لامپ ها را روشن کردم ابتدا به فکر شمعی بودم، بعد لامپ ها را روشن کردم
و بعد زیر نور خورشید ایستادم، اما باز هم تاریک بود

تاریکی ازدرونم می تراوید
مرگ از درونم می تراوید و طعم جهان را تغییر می داد

مانند سیاه چاله ای بودم که زمان در آن متوقف می شد
بوی نیستی خدایگونه ای می دادم و به خدایان می خندیدم

من یک هیولای مهربان بودم که نامم را انسان گذاشته بودند
آه، عجب نام خشنی

فرامرز فرحمهر

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

شبکه های اجتماعی

اطلاعات سایت

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان: